نگاشته شده توسط: raeis | مارس 7, 2009

نمان…

آمدی و دوباره همه چیز شکست.

آمدی بعد از آن همه دوری . آن شکیبایی ها…

آمدی بی آنکه بدانی وقت رفتنت دل نکنده بودم از چشمانت !

آمدی بی آنکه بدانی آن گاه که رفتی دل رفت. احساس رفت . لبخند رفت.

رفته بودی که تا سحر گاه برگردی . رفته بودی ساده. بی تفاوت!…

چه اهمیتی داشت که اشک ها زیر قدم هایت می شکست. نیلوفری ها پرپر می شد.

آمدی.

چگونه آمدنت را باور کنم؟!

امدی ساده ی بی تفاوت من .

با آن که می دانم هنوز در حافظه ی خیالم پر از شور عشقم، با آنکه می دانم دیگر ته مانده ی دلم را فقط لبخند تو می تواند شور دهد با آنکه می دانم بی سرانجامی گذشته ی ما بودنمان را هنوز می شود جبران کرد…

اما …

با این همه ؛

و با آنکه بهانه ای برای نماندنت پیدا نمی کنم

اما نمان.

بودنت همین ته مانده ی دل را هم از من می گیرد.

می هراسم !!

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

دسته‌ها

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: