نگاشته شده توسط: raeis | ژانویه 31, 2009

» ای خدا ! لحظه ی شادی چه کم است ! «

دو کبوتر بودند
هر دو هم لانه ی هم
هر دو هم خانه ی هم
پر گشودند به صحرای بزرگ
شاد تا دامن دشت
لحظه یی چند گذشت
نغمه خواندند و به فارغ بالی
روی هر شاخه نشستند و پریدند به شوق
نوک منقار به هم مالیدند

ناگه از سینه ی کوه
بانگ تیری به همه دشت نشست
رشته ی خواب چمن را بگسست

دو کبوتر
بال در بال به خون غلتیدند
پر بشکسته به هم مالیدند
لحظه ی آخر دیدار رسید
دیده در دیده ی هم
یکصدا نالیدند

دو کبوتر غم خود را به نگاهی با هم
با وداعی گفتند
لحظه یی تلخ گذشت
هر دو در خون خفتند

ناگهان نغمه گری ناله برآورد به کوه
ناله ای پر اندوه:
» ای خدا لحظه ی شادی چه کم است »
» زندگی دشت غم است »
» چه توان کرد در این دشت غریب »
» غم و شادی به هم است »
» اشک من می گوید: »
» عمر ما آه و دم است »
» غم من کشت مرا ، »
» ای خدا ! لحظه ی شادی چه کم است ! «

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

w

درحال اتصال به %s

دسته‌ها

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: