نگاشته شده توسط: raeis | ژانویه 18, 2009

جواب شعر كوچه ی فریدون مشیری

بی تو طوفان زده ی دشت جنونم

صید افتاده به خونم

تو چه سان میگذری غافل از اندوه درونم

بی من از كوچه گذر كردی و رفتی

بی من از شهر سفر كردی و رفتی

قطره ای اشك درخشید به چشمان سیاهم

تا خم كوچه بدنبال تو لغزید نگاهم، تو ندیدی

نگهت هیچ نیافتد براهی كه گذشتی

چون در خانه ببستم، دگر از پای نشستم

گوییا زلزله آمد، گوییا خانه فرو ریخت سر من

بی تو من در همه ی شهر غریبم

بی تو كس نشنود از این دل بشكسته صدایی

بر نخیزد دگر از مرغك پر بسته نوایی

تو همه بود و نبودی، تو همه شعر و سرودی

چه گریزی ز بَر من كه ز كویت نگریزم

گر بمیرم ز غم دل، با تو هرگز نستیزم

من و یك لحظه جدایی نتوانم نتوانم

بی تو من زنده نمانم

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

دسته‌ها

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: