نگاشته شده توسط: raeis | ژانویه 15, 2009

جوابيه كفرنامه كارو كه خيلي خوندنيه اما نميدونم از كيه

در یکی روز عجیب ، مثل هر روز دگر ، خسته و کوفته از کار ، شدم منزل خویش

منزلم بی غوغا ، همسرو فرزندان ، چند روزی است مسافر هستند ، توی یک شهر غریب

فرصتی عالی بود ، بهر یک شکوه تاریخی پر درد از او

پس به فریاد بلند ، حرف خود گفتم من

با شما هستم من

خالق هستی این عالم و آن بالاها

من چرا آمده ام روی زمین ؟

شده ام بازیچه ؟ که شما حوصله تان سر نرود ؟

بتوانید خدائی بکنید ؟ و شما ساخته اید این عالم ،

با همه وسعت و ابعاد خودش ، تا بنمائید ،

قدرت و هیبت و نیروی عظیم خودتان ؟؟؟

هیبتا ! ما همگی ترسیدیم ! به خداوندیتان ، تنمان می لرزد

چون شنیدم ز هر گوشه کنار ، که شما دوزخ سختی دارید .

آتشی سوزنده و عذابی ابدی

و شنیدم اگر ما شب و روز ، ز گناهان و زسرپیچی خود توبه کنیم ،

چشممان خون بارد و بسائیم به خاک درتان پیشانی ،

و به ما رحم کنید ، و شفاعت باشد و صد البته کمی هم اقبال

حور و پردیس و پری هم دارید

تازه غلامان هم هست ، چون تنوع طلبی آزاد است

من خودم میدانم که شما از سر عدل ، بخت و اقبال مرا قرعه زدید ،

همه چیز از بخت است شده ام من آدم ،

اشرف مخلوقات ، راستی حیوانات ، هر چه کردند ندارند کیفر ؟؟

داشتم خدمتتان میگفتم ! قسمتم این بوده ،

جنس من مرده شده ، آمدم من دنیا ، مرز سال دوهزار

قرعه ام این کشور و همین شهرو دیار

پدرم این بوده که به من گفت پسر : مذهبت این باشد

راه و رسم و روشت این باشد

سرنوشتم این بود ،

جنگ تحریم و از این دست نِـعَم

هر چه شد قرعه من این آمد

راستی باز سؤالی دارم ! ناظری حاضر بود ؟؟

من جسارت کردم ، آب هم کز سر بگذشته ، پاسخی نیست

ولی میگویم : من شنیدم که کسی این میگفت

چشم تنها ز خودش بیخبر است

چشم را آئینه ای می باید ، تا خودش را دریابد،

عجبا فهمیدم ، شده ام آئینه ای بهر تماشا شما

به شما بر نخورد …! از تماشای قد و قامتتان سیر نگشتید هنوز ؟؟؟

ظلم و ستم آئینه را می بیند ؟؟

شاید این آئینه معیوب و کج است ؟ خط خطی گشته و پر گرد و غبار

یا که شاید سرو ته آئینه را مینگرید

ور نه در ساحتتان ، این همه نازیبائی ؟

کمی از عشق بگوئیم با هم

عرفا میگویند ، که تو چون عاشق من بوده ای از روز ازل ، خلق نمودی بنده

عجبا ! عشق ما یک طرفه است ؟

به چه کسی گویم من ؟

می شود دست ز من برداری ؟ بی خیالم بشوی ؟؟

زورکی نیست که عاشق شدن ما بر هم

من اگر عشق نخواهم چه کنم ؟

بنده را آوردی که شوم عاشق تو ؟؟؟

که برایت بشوم واله و حیران و خراب ؟

مرحمت فرموده ، همه عشق و می ساغر خود را توز ما بیرون کش

عذر من را بپذیر ! این امانت بده مخلوق دگر

می روم تا کپه ام بگذارم

صبح باید بروم بر سر کار ، پی این بد بختی ، پی یک لقمه نان

به گمانم فردا ، جلوه عشق تو را می بینم ،

در نگاه غضب آلود رئیسم که چرا دیر شده ….؟

خوش به حالت که غمی نیست ترا ، نه رئیسی داری

نه خدائی عاشق ، نه کسی بالا دست

تو و یک آئینه بی انصاف ! کج وکوله ست و پر از گرد وغبار

وقت آن نیست کمی آئینه را پاک کنیم ؟

خواب سنگین به سراغم آمد . کم کمک خواب مرا پوشانید

نیمه شب شد و صدائی آمد ، از دل خلوت شب ، از درون خود من

من خدایت هستم

هر چه را میخواهی ، عاشقانه به تقدیم کنم

تو خودت خواسته ای تا باشی

به همان خنده شیرین تو سوگند که تو ، هر چه را می بینی ،

ذهن خلاق خودت خلق نمود

هر چه را خواسته ای آمده است ، من فقط ناظر بازی توام

منتظر تا که چرا یا که که را خلق کنی !

توفقط یک لحظه و فقط یک لحظه ،زته دل ز درون،

خواهشی نا محسوس ، نه به فریاد بلند ،

بلکه از عمق وجود ، ز برای عدم خود بنما ،

تو همان لحظه دگر نابودی ، به همان سادگی آمدنت

خواهش بودن تو ، علت خلق هم عالم شد

تو به اعماق وجودت بنگر ، ز چه رو آمده ای روی زمین ؟

پی حس کردن و این تجربه ها

حس این لحظه تو ، علت بودن توست

تو فقط لب تر کن ، مثل آنروز نخست

هر چه میخواهی ، چه وجود و چه عدم ، بهر تو خواهد بود

در همان لحظه آن خواستنت

و تو را یاد نباشد که چه با من گفتی ؟؟؟

دلبرم حرف قشنگت این بود

شهر زائیده شدن این باشد ، تا توانم که فلان کار کنم ،

و در این خانه ره عشق نهان گشته و من می یابم

پدرم آن آقا ، خلق و خویش ، روشش میراثش ،

همه اش راه مرا میسازد

بنده میخواهم از راه از این شهر به منزل برسم

همه را با وسواس تو خودت آوردی همه را خلق نمودی همه را

تو از آن روز که خود خواسته پیدا گشتی ! من شدم عاشق تو

دست من نیست تو را میخواهم ،

به همین شکل و شمائل که خودت ساخته ای

شر و بی حوصله بازیگوش ، مثل یک بچه پر جوش و خروش

ناسزا گفتن تو باز مرا می خواند ، که شوم عاشق تر،

هر چه معشوق به عاشق بزند حرف درشت ،

رشته عشق شود محکمتر…!!!

دیر بازی است که به من سر نزدی

نگرانت بودم ، تا که آمد امشب و مرا باز به آواز قشنگ خواندی

و به آواز بلند ، رمز شب را گفتی

«من چرا آمده ام روی زمین ؟»

باز هم یادم باش

مبر از یاد مرا

همه شب منتظر گرمی آغوش تو ام

عشق بی حد و حساب من و تو بهر تو باد

خواب من خواب نبود

پاسخی بود به بی مهری من

پاسخ یک عاشق

به خداوند قسم ، من از آن شب ،
دل خود باخته ام بهر رسیدن
به عزیزم ، به خدا …..

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

دسته‌ها

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: