نگاشته شده توسط: raeis | دسامبر 26, 2008

» اي خدا ! لحظه ي شادي چه کم است ! «

دو کبوتر بودند
هر دو هم لانه ي هم
هر دو هم خانه ي هم
پر گشودند به صحراي بزرگ
شاد تا دامن دشت
لحظه يي چند گذشت
نغمه خواندند و به فارغ بالي
روي هر شاخه نشستند و پريدند به شوق
نوک منقار به هم ماليدند

ناگه از سينه ي کوه
بانگ تيري به همه دشت نشست
رشته ي خواب چمن را بگسست

دو کبوتر
بال در بال به خون غلتيدند
پر بشکسته به هم ماليدند
لحظه ي آخر ديدار رسيد
ديده در ديده ي هم
يکصدا ناليدند

دو کبوتر غم خود را به نگاهي با هم
با وداعي گفتند
لحظه يي تلخ گذشت
هر دو در خون خفتند

ناگهان نغمه گري ناله برآورد به کوه
ناله اي پر اندوه:
» اي خدا لحظه ي شادي چه کم است »
» زندگي دشت غم است »
» چه توان کرد در اين دشت غريب »
» غم و شادي به هم است »
» اشک من مي گويد: »
» عمر ما آه و دم است »
» غم من کشت مرا ، »
» اي خدا ! لحظه ي شادي چه کم است ! »

Advertisements

Responses

  1. thoyibin


پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

w

درحال اتصال به %s

دسته‌ها

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: