نگاشته شده توسط: raeis | دسامبر 24, 2008

تکرار دلپذیر…

وقتی صداشو میشنوی اونم بعد از یه مدت تقریبا طولانی انگار همه چیز از اول داره مرور میشه
همون استرسا …همون گم شدن کلمات که انگار ازت فرارین …نمیدونم چه حسییه اما انگار بازیشون گرفته هی میرن قایم میشن …تو هم که نمیتونی معطل بذاری مجبوری از کلماتی که خودشونو جلوت لوس میکنن استفاده کنی …اونوقت دیگه باید شانس بیاری تا همه چیو خراب نکنی …اما این استرسه این بازیی که کلمات باهات میکنن خیلی دلنشینه و فراموش نشدنی…
امروز انگار اتفاقات سال پیش دوباره تکرار شد با این تفاوت که دیگه اونی که با یه نگاه همه چیزو میفهمید دیگه نیست که کنجکاوی کنه…
بد جوری امروز دلم برای مامان تنگ شده بود به وحیدم گفتم اما تنهائی رفت پیش مامان .بهتر!!! اینجوری با مامان راحت تر خلوت میکنم ….

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

دسته‌ها

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: