نگاشته شده توسط: raeis | دسامبر 8, 2014

بازگشت دوباره!

داشتم inbox ایمیلم خالی میکردم دیدم پیام ثبت نام وردپرس هم هست

بعد از حدود 4 سال دوباره log in کردم پستهامو خوندم

دیدم اونوقتها چقدر به خدا نزدیکتر بودم و حالا چقدر فاصله گرفتم ازش!

بگذریم الان دیگه ازدواج کردم و یه دختر شیطون و ناز هم خدا بهمون داده به نام مستانه

خیلی خوشبختم اما…

خدایا خودت میدونی اوضام چه جوری یه تلنگری به بار مشکاتی که رو دوشمونه بزن بلکه یه مقدار این بار سبکتر بشه …

اقلا نذار جلوی زن و بچه شرمنده بشم …

من فقط میتونم صدات بزنم و دستم به سمتت دراز کنم …

گرفتن دست این بنده ات هنریه که فقط تو داری…

توکلم به بزرگی خودته و بس…

عاجزانه ازت میخوام کمکم کن

نگاشته شده توسط: raeis | مارس 13, 2010

وقتی آسمان نداری،

مادر هم تو را می راند؛

بر مزارم بنویس:
«تنها بود»

نگاشته شده توسط: raeis | دسامبر 25, 2009

اینجا ایران است…

اينجا ايران است. حکومتش ،حکومت امام زمان است.بر مبناي قرآن است. رهبرش ،رهبر مستضعفين جهان است. قوت غالب مردم نان است. بهاي نان،به قيمت جان است. ثروتش براي فلسطينيان است.دانشگاهش ،ستاره باران است. جاي روشنفکرانش ، زندان است. هر که فرياد بزند ،از کافران است. سکوت نشانه مسلمان است. شرکت در راهپيمايي بزرگترين نشانه ايمان است.انچه روز به روز ارزان ميشود جان انسان است. ، ايراني اين را براي ايرانيان بفرست

نگاشته شده توسط: raeis | دسامبر 11, 2009

دکتر علی شریعتی

کلاس پنجم که بود پسری در ته کلاس برایم مظهر تمام زشتی ها بود:به 3 دلیل 1.کچل بود 2.سیگار میکشید 3.در ان سن و سال کم زن داشت …..بعد از چند سال ان پسر رو در خیابان دیدم در حالی که خودم کچل شده بودم .سیگار میکشیدم و زن داشتم!!

نگاشته شده توسط: raeis | اکتبر 30, 2009

خواسته به جا!!!

از خدا خواستم تا دردهایم را از من بگیرد،
خدا گفت: نه!
رها کردن کار توست، تو باید از آن ها دست بکشی.

از خدا خواستم تا شکیبایی ام بخشد،
خدا گفت: نه!
شکیبایی زاده رنج و سختی است، شکیبایی بخشیدنی نیست، به دست آوردنی است .

از خدا خواستم تا خوشی و سعادت ام بخشد،
خدا گفت: نه!
من به تو نعمت و برکت داده ام، حال با توست که سعادت را فراچنگ آوری.

از خدا خواستم تا از رنج هایم بکاهد،
خدا گفت: نه!
رنج و سختی، تو را از دنیا دورتر و دورتر و به من نزدیک تر و نزدیک تر می کند .

از خدا خواستم تا روحم را تعالی بخشید،
خدا گفت: نه!
بایسته آن است که تو خود سربرآوری و ببالی اما من تو را هرس خواهم کرد تا سودمند و پرثمر شوی.

من هر چیزی را که به گمانم در زندگی لذت می آفرید از خدا خواستم، و باز خدا گفت: نه!
من به تو زندگی خواهم داد، تا تو خود را از هر چیزی لذتی به کف آری.
از خدا خواستم یاری ام دهد تا دیگران را دوست بدارم، همان گونه که او مرا دوست دارد،
و خدا گفت: آه، سرانجام چیزی خواستی تا من اجابت کنم!

”’حمید مصدق خرداد ۱۳۴۳″
تو به من خندیدی و نمی دانستی
من به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیدم
باغبان از پی من تند دوید
سیب را دست تو دید
غضب آلود به من کرد نگاه
سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک
و تو رفتی و هنوز،
سالهاست که در گوش من آرام آرام
خش خش گام تو تکرار کنان می دهد آزارم
و من اندیشه کنان غرق در این پندارم
که چرا باغچه کوچک ما سیب نداشت

“جواب زیبای فروغ فرخ زاد به حمید مصدق”
من به تو خندیدم
چون که می دانستم
تو به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیدی
پدرم از پی تو تند دوید
و نمی دانستی باغبان باغچه همسایه
پدر پیر من است
من به تو خندیدم
تا که با خنده تو پاسخ عشق تو را خالصانه بدهم
بغض چشمان تو لیک لرزه انداخت به دستان من و
سیب دندان زده از دست من افتاد به خاک
دل من گفت: برو
چون نمی خواست به خاطر بسپارد گریه تلخ تو را….
و من رفتم و هنوز سالهاست که در ذهن من آرام آرام
حیرت و بغض تو تکرار کنان
می دهد آزارم
و من اندیشه کنان غرق در این پندارم
که چه می شد اگر باغچه خانه ما سیب نداشت

نگاشته شده توسط: raeis | اکتبر 10, 2009

کوهنورد و باور و ایمان به خدا

کوهنوردی می‌خواست از بلندترین کوه بالا برود…

او پس از سالها آماده سازی، ماجراجویی خود را آغاز کرد ولی از آنجا که افتخار کار را فقط برای خود می خواست، تصمیم گرفت تنها از کوه بالا برود.

همانطور که از کوه بالا می رفت، چند قدم مانده به قله کوه، پایش لیز خورد و در حالی که به سرعت سقوط می کرد، از کوه پرت شد. همچنان سقوط می کرد و در آن لحظات ترس عظیم، همه رویدادهای خوب و بد زندگی به یادش آمد.اکنون فکر می کرد مرگ چقدر به او نزدیک است… ناگهان احساس کرد که طناب به دور کمرش محکم شد. بدنش میان آسمان و زمین معلق بود و فقط طناب او را نگه داشته بود و در این لحظه ی سکون برایش چاره ای نمانده جز آن که فریاد بکشد:

” خدایا کمکم کن”

ناگهان صدایی پر طنین که از آسمان شنیده می شد، جواب داد:
” از من چه می خواهی؟ “
– ای خدا نجاتم بده!
– واقعاً باور داری که من می توانم تو را نجات بدهم؟
– البته که باور دارم.
– اگر باور داری، طنابی که به کمرت بسته است را پاره کن!!

یک لحظه سکوت… و مرد تصمیم گرفت با تمام نیرو به طناب بچسبد…..

چند روز بعد در خبرها آمد: یک کوهنورد یخ زده را مرده پیدا کردند. بدنش از یک طناب آویزان بود و با دستهایش محکم طناب را گرفته بود.
او فقط یک متر با زمین فاصله داشت!

نگاشته شده توسط: raeis | سپتامبر 16, 2009

صراط المستقیم خدا

همه میگویند خدا بندگانش را

به راه راست هدایت میکند

فقط مانده ام صراط المستقیم خدا

چرا اینقدر پیچ دارد!
هنوز یک متر بالا نرفته با کله سقوط میکنی!!

نگاشته شده توسط: raeis | سپتامبر 13, 2009

جای امام خمینی(ره) خالی…

فرزند امام که مخالف است, فرزند بهشتی که در زندان است, فرزندان مطهری که به ستوه امده اند, با دختر طالقانی چه کردند؟ خواهر رجایی چه میگوید؟ خواهر و همسر باکری ها کجایند؟ نخست وزیر امام را هم که به سیا مرتبط کردند, احوال کروبی هم که نا گفته پیداست, هاشمی را هم که منافق میخوانند. از انقلاب چیزی نماند جز چند نام خیابان و شخص رهبر این خود اثبات فاتحه انقلاب است مگه نه؟؟؟؟

ماه رمضان هم اومد و گذشت انگار وقتی شبای احیا که تموم میشه ماه رمضانم تمام میشه نیازی نمیبینم از برکات این ماه چیزی بنویسم چون همه کم و بیش می دونیم میخوام از خودم و دلم بنویسم
احیای امسال یه دغدغه بزرگ داشتم اونم عمل جراحی یکی از نزدیکانم بود همه ذهنم برای دعا کردن برای اون در گیر بود شب 21 وقتی به فراز 50 جوشن کبیر رسیدم یهو دلم شکست مداح تلویزیون از مردن خوند یادم افتاد امسال تنها دارم دعا میخونم جای کسی که هر سال مینشست کنارمو با من زمزمه میکرد کنارم خالی بود دیگه صدای بلند سبحانک یا لا اله الا انت الغوث الغوث خلصنا من النار یا رب ش دیگه نمیاومد تا 10 -15 فراز بعدی همین که صدای این جمله بلند میشد اشکم می اومد اما کم کم آروم شدم انگار یکی بهم دلداری میداد یکی که براش مهمم ظاهرا بهم قول داده کنارم باشه منم فقط واسه اون که نیست و اینکه هست دعا کردم خودمم که مهم نیستم !!!هیچ معلوم نیست به شب قدر سال بعد برسیم یا نه همونطور که اون عزیز نزدیکم باورش نمیشد شب قدر بخواد عمل کنه واقعا قدر ما چقدره؟اصلا قدر خودمونو میدونیم ؟ یا قدر اطرافیانمون ؟

گويند كريم است و گنه مي بخشد……گيرم كه ببخشد زخجالت چه كنم

Older Posts »

دسته‌ها