اينجا ايران است. حکومتش ،حکومت امام زمان است.بر مبناي قرآن است. رهبرش ،رهبر مستضعفين جهان است. قوت غالب مردم نان است. بهاي نان،به قيمت جان است. ثروتش براي فلسطينيان است.دانشگاهش ،ستاره باران است. جاي روشنفکرانش ، زندان است. هر که فرياد بزند ،از کافران است. سکوت نشانه مسلمان است. شرکت در راهپيمايي بزرگترين نشانه ايمان است.انچه روز به روز ارزان ميشود جان انسان است. ، ايراني اين را براي ايرانيان بفرست
اینجا ایران است…
ارسال شده در personal
دکتر علی شریعتی
کلاس پنجم که بود پسری در ته کلاس برایم مظهر تمام زشتی ها بود:به 3 دلیل 1.کچل بود 2.سیگار میکشید 3.در ان سن و سال کم زن داشت …..بعد از چند سال ان پسر رو در خیابان دیدم در حالی که خودم کچل شده بودم .سیگار میکشیدم و زن داشتم!!
ارسال شده در personal
خواسته به جا!!!
از خدا خواستم تا دردهایم را از من بگیرد،
خدا گفت: نه!
رها کردن کار توست، تو باید از آن ها دست بکشی.
از خدا خواستم تا شکیبایی ام بخشد،
خدا گفت: نه!
شکیبایی زاده رنج و سختی است، شکیبایی بخشیدنی نیست، به دست آوردنی است .
از خدا خواستم تا خوشی و سعادت ام بخشد،
خدا گفت: نه!
من به تو نعمت و برکت داده ام، حال با توست که سعادت را فراچنگ آوری.
از خدا خواستم تا از رنج هایم بکاهد،
خدا گفت: نه!
رنج و سختی، تو را از دنیا دورتر و دورتر و به من نزدیک تر و نزدیک تر می کند .
از خدا خواستم تا روحم را تعالی بخشید،
خدا گفت: نه!
بایسته آن است که تو خود سربرآوری و ببالی اما من تو را هرس خواهم کرد تا سودمند و پرثمر شوی.
من هر چیزی را که به گمانم در زندگی لذت می آفرید از خدا خواستم، و باز خدا گفت: نه!
من به تو زندگی خواهم داد، تا تو خود را از هر چیزی لذتی به کف آری.
از خدا خواستم یاری ام دهد تا دیگران را دوست بدارم، همان گونه که او مرا دوست دارد،
و خدا گفت: آه، سرانجام چیزی خواستی تا من اجابت کنم!
ارسال شده در personal
کل کل شعری حمید مصدق و فروغ فرخ زاد در شعر معروف سیب
”’حمید مصدق خرداد ۱۳۴۳″
تو به من خندیدی و نمی دانستی
من به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیدم
باغبان از پی من تند دوید
سیب را دست تو دید
غضب آلود به من کرد نگاه
سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک
و تو رفتی و هنوز،
سالهاست که در گوش من آرام آرام
خش خش گام تو تکرار کنان می دهد آزارم
و من اندیشه کنان غرق در این پندارم
که چرا باغچه کوچک ما سیب نداشت
“جواب زیبای فروغ فرخ زاد به حمید مصدق”
من به تو خندیدم
چون که می دانستم
تو به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیدی
پدرم از پی تو تند دوید
و نمی دانستی باغبان باغچه همسایه
پدر پیر من است
من به تو خندیدم
تا که با خنده تو پاسخ عشق تو را خالصانه بدهم
بغض چشمان تو لیک لرزه انداخت به دستان من و
سیب دندان زده از دست من افتاد به خاک
دل من گفت: برو
چون نمی خواست به خاطر بسپارد گریه تلخ تو را….
و من رفتم و هنوز سالهاست که در ذهن من آرام آرام
حیرت و بغض تو تکرار کنان
می دهد آزارم
و من اندیشه کنان غرق در این پندارم
که چه می شد اگر باغچه خانه ما سیب نداشت
ارسال شده در personal
کوهنورد و باور و ایمان به خدا
کوهنوردی میخواست از بلندترین کوه بالا برود…
او پس از سالها آماده سازی، ماجراجویی خود را آغاز کرد ولی از آنجا که افتخار کار را فقط برای خود می خواست، تصمیم گرفت تنها از کوه بالا برود.
همانطور که از کوه بالا می رفت، چند قدم مانده به قله کوه، پایش لیز خورد و در حالی که به سرعت سقوط می کرد، از کوه پرت شد. همچنان سقوط می کرد و در آن لحظات ترس عظیم، همه رویدادهای خوب و بد زندگی به یادش آمد.اکنون فکر می کرد مرگ چقدر به او نزدیک است… ناگهان احساس کرد که طناب به دور کمرش محکم شد. بدنش میان آسمان و زمین معلق بود و فقط طناب او را نگه داشته بود و در این لحظه ی سکون برایش چاره ای نمانده جز آن که فریاد بکشد:
” خدایا کمکم کن”
ناگهان صدایی پر طنین که از آسمان شنیده می شد، جواب داد:
” از من چه می خواهی؟ “
- ای خدا نجاتم بده!
- واقعاً باور داری که من می توانم تو را نجات بدهم؟
- البته که باور دارم.
- اگر باور داری، طنابی که به کمرت بسته است را پاره کن!!
یک لحظه سکوت… و مرد تصمیم گرفت با تمام نیرو به طناب بچسبد…..
چند روز بعد در خبرها آمد: یک کوهنورد یخ زده را مرده پیدا کردند. بدنش از یک طناب آویزان بود و با دستهایش محکم طناب را گرفته بود.
او فقط یک متر با زمین فاصله داشت!
ارسال شده در personal
صراط المستقیم خدا
همه میگویند خدا بندگانش را
به راه راست هدایت میکند
فقط مانده ام صراط المستقیم خدا
چرا اینقدر پیچ دارد!
هنوز یک متر بالا نرفته با کله سقوط میکنی!!
ارسال شده در personal
جای امام خمینی(ره) خالی…
فرزند امام که مخالف است, فرزند بهشتی که در زندان است, فرزندان مطهری که به ستوه امده اند, با دختر طالقانی چه کردند؟ خواهر رجایی چه میگوید؟ خواهر و همسر باکری ها کجایند؟ نخست وزیر امام را هم که به سیا مرتبط کردند, احوال کروبی هم که نا گفته پیداست, هاشمی را هم که منافق میخوانند. از انقلاب چیزی نماند جز چند نام خیابان و شخص رهبر این خود اثبات فاتحه انقلاب است مگه نه؟؟؟؟
ارسال شده در personal
میگن هر موقع آب می نوشی بگو “یا حسین” این روزا وقتی آب می بینی و نمی نوشی ، آروم بگو “یا ابا الفضل”
ماه رمضان هم اومد و گذشت انگار وقتی شبای احیا که تموم میشه ماه رمضانم تمام میشه نیازی نمیبینم از برکات این ماه چیزی بنویسم چون همه کم و بیش می دونیم میخوام از خودم و دلم بنویسم
احیای امسال یه دغدغه بزرگ داشتم اونم عمل جراحی یکی از نزدیکانم بود همه ذهنم برای دعا کردن برای اون در گیر بود شب 21 وقتی به فراز 50 جوشن کبیر رسیدم یهو دلم شکست مداح تلویزیون از مردن خوند یادم افتاد امسال تنها دارم دعا میخونم جای کسی که هر سال مینشست کنارمو با من زمزمه میکرد کنارم خالی بود دیگه صدای بلند سبحانک یا لا اله الا انت الغوث الغوث خلصنا من النار یا رب ش دیگه نمیاومد تا 10 -15 فراز بعدی همین که صدای این جمله بلند میشد اشکم می اومد اما کم کم آروم شدم انگار یکی بهم دلداری میداد یکی که براش مهمم ظاهرا بهم قول داده کنارم باشه منم فقط واسه اون که نیست و اینکه هست دعا کردم خودمم که مهم نیستم !!!هیچ معلوم نیست به شب قدر سال بعد برسیم یا نه همونطور که اون عزیز نزدیکم باورش نمیشد شب قدر بخواد عمل کنه واقعا قدر ما چقدره؟اصلا قدر خودمونو میدونیم ؟ یا قدر اطرافیانمون ؟
گويند كريم است و گنه مي بخشد……گيرم كه ببخشد زخجالت چه كنم
ارسال شده در personal
پیشنهادی واسه همه دوستان
جای این که برین دو تا رفیق پیدا کنین، یه کتابی ورق بزنین، به یه عکس زیبا نگاه کنین، فیلمی ببینین، یه بار دیگه توی صورت پدر و مادر و برادر و رفیقتون نگاه کنین و لذتاش رو ببرین، یه جوک تازه برای عمو و دایی و خالهتون تعریف کنین، یه ترانه رو با صدای بلند بخونین، وسط یه جمع خودشیرینی کنین، شهر بازی برین، یه ترانه جدید کشف کنین، برقصین، دعا بخونین، یه چیزی بنویسین، سفر برین، رانندگی کنین، یه وسیله مفید برای خونه و یه لباس خوشگل آلامد برای تنتون بخرین؛ با یه جنس پارچه جدید که پوستتون تجربه همجواری باهاش رو نداشته، آغوشتون رو باز کنین، ذهنتون رو خالی کنین، ذهنتون رو جوون نگه دارین، یه خیابون تازه، یه برنامه کنسرت خوب پیدا کنین، خودتون رو پیش یه آدم دیگه توی دنیا عزیز کنین، یه داد بلند بزنین، دستتون رو روی شونه یکی دیگه فشار بدین، چهارتا مخاطب تازه پیدا کنین، از یه افسردگی سر شب دیگه در برین، آخر شبی خودتون رو برای خودتون لوس کنین، یه گوشه تازه توی یه رستوران جدید گیر بیارین، کاری کنین پوست دستتون با پوست دست چند تا آدم تازه آشنا بشه (که هر پوستی طعم خودش رو داره)، یه گیتار بیس خوب توی یه قطعه تازه پیدا کنین و ریتم یه دیالوگ خوب توی یه نمایشنامه دیگه رو بسنجین، و این که یه دوبلور قدیمی، توی یه فیلم قدیمی چه جوری جای یه بازیگر آه کشیده، خندیده، سلام کرده، و ایوگن شوفتان یه محل تنگ دیگه رو چه جوری نورپردازی کرده، این که به عضلات لرزون و متورم یه دونده نیگاه کنین که تازه از خط پایان گذشته، و به یه جای کات توی یه فیلم دیگه از استیون سودربرگ، یه ایده تازه، این که یه فکر تازه برای پول درآوردن بکنین، این که یه مسیر تازه برای برگشتن به خونه کشف کنین، این که یه سوال دیگه از خودتون بپرسین، که نتونین جواباش رو بدین، این که هدر رفتن زحماتتون رو ببینین، این که از خودتون بپرسین «قدرت» چیه، «سرنوشت» چیه، و «فساد» چی؟ این که یه بار دیگه به مرگ فکر کنین، این که یه لید گیتار جذاب پیدا کنین، این که سعی کنین بهتر راه برین،جذابتر لبخند بزنین، لینکهای تازه پیدا کنین، این که سنگی روی سنگی بذارین، یه خرده شیشه از وسط خیابون بردارین که پای کسی روش نره، لاستیکی رو پنجر نکنه، این که وقتی لازم شد دعوا کنین، اگه نه فرار کنین، بدوین، در کمین حادثه بعدی روز و روزگار باشین، یه تهدید دیگه رو به فرصت تبدیل کنین. این که یه مشکل رو حل کنین با علم به این حقیقت که الانه که مشکل بعدی سر برسه، این که یه فاصله رو از بین ببرین، کاری کنین چند آدم تازه دلشون براتون تنگ بشه، این که کشف کنین چه کفشی به پاتون میآد، غذاتون رو با چه ماهیتابهای درست کنین راحتترین، به دلتون میچسبه، سرسره بلنده «سرزمین موجهای آبی» رو کشف کنین، یه «فیفا 2009» بازی کنین، بزنین زیر گریه، یه چالوس برین، بلند بخندین، یه معادله ریاضی حل کنین، و به لحظه روشنایی رسیدن به جواباش برسین، یه برنامه تازه برای بعد از ظهرتون جور کنین، مبادا که دیگه سرحال نباشین، یه گیر ذهنی دیگه رو کنار بذارین، ذهنتون رو خلوتتر کنین، توی یه مسابقه و رقابت دیگه برنده بشین، برای یه خاطره دیگه اشک بریزین، فکر کنین که باید توی انتخابات ریاست جمهوری آینده باید به کی رای بدین… و بالاخره این که سعی کنین به رفیقتون، همکارتون، مشتریتون، مخاطبتون، فکر کردن یاد بدین جای این که جوری زندگی کنین که همه بتونن فکرتون رو بخونن و اجراش کنن..
ارسال شده در personal
زمانه بديه
عصر تنگي است
كه من
هر لحظه بزرگتر ميشوم
و ايمانم كوچكتر.
ارسال شده در personal
